بازامده ام تا كه ز كون بِنْويسَم
همرنگ ِ كُست گرچه شُدَسْتي گيسَم
بر عورت ما گو كه نبايد برگي
بنشاند اگر ساخت كَسي تَنديسم !
دور از همه دنیا و دنی اصحابش
آنم که شبی روز نسازد خوابش
خواهد که زند به مردمان کیر الله
زینرو بگزیده نبی از اعرابش
از درد مداوم به کجا بگریزم
تا کی به زمین افتم و هی برخیزم
لبخند مرا دیدی و خواهی هم دید
با کون تو اما که چنان چنگیزم
اندیشه ماییّ و دگر انیشی
نوشی به خیالِ من و ما را نیشی
با کون بپَری گر سرِ کیرم غصّه
از سر پَرَدت گر سر و پا تشویشی
افسانه بوَد همچو سلیمان اسحَق
دریا خورَد آن خورده فریب از زورق
رفتی پی اعمال نکو رفتم لیک
اندر پی کونهای نکو من یا حق
روزم همه شب گشت و شبم شد شبتر
چشمان تو از مَه به شبم کوکب تر
مفکن به جهنمم که کون اَر کردم
این بس که مرا کرده لواطم ابتر
کشتم به جهان غفلت و آهم محصول
خود کرده ام از اشرف خلقت معزول
با رفتن سر کون نشود آسوده
باشد پس ِ هر عرض بیش از وی طول
گفتی نخورم در رمضان گفتم چشم
گفتی نکنم تا نکنی بر من خشم
یک شد دو و دو چند و شد احکامت بیش
از آنکه بوَد بر چُل پیغمبر پشم
گشتم پی ِ ِ تو ای بَس و گردیدم گرد
حسرت همه اندیشه ام و آهم ورد
در مکتب دهر ارچه بیاموزندت
ملاش کند کون شب و روز از شاگرد
تابیده به ما مهر و مه و اختر ها
چشمم شده از دوری هریک تر ها
با یاد تو کیرم شده گر اینگونه
با کون تو گردد بس از این شخ تر ها