۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه
رباعی 110
کشتم به جهان غفلت و آهم محصول
خود کرده ام از اشرف خلقت معزول
با رفتن سر کون نشود آسوده
باشد پس ِ هر عرض بیش از وی طول
رباعی 109
گفتی نخورم در رمضان گفتم چشم
گفتی نکنم تا نکنی بر من خشم
یک شد دو و دو چند و شد احکامت بیش
از آنکه بوَد بر چُل پیغمبر پشم
رباعی 108
گشتم پی ِ ِ تو ای بَس و گردیدم گرد
حسرت همه اندیشه ام و آهم ورد
در مکتب دهر ارچه بیاموزندت
ملاش کند کون شب و روز از شاگرد
رباعی 107
تابیده به ما مهر و مه و اختر ها
چشمم شده از دوری هریک تر ها
با یاد تو کیرم شده گر اینگونه
با کون تو گردد بس از این شخ تر ها
رباعی 106
جایی نشدم در دل سنگینت یافت
موی سیهت بیرق تقدیرم بافت
دیبا که فلک کرده به هجده سالش
پیش از خط ِ ختنه گاه ، از هم بشکافت
رباعی 105
گر میرم و گر مانم و باشم بی تو
اما و اگر ، آهی و کاشم بی تو
در باغ پَسَت سرو روان آن کو بود
با دست ِ جلق اکنون بخراشم بی تو
رباعی 104
از رسم جهان وه چه کشیدم فریاااد
پیمانه وی اَه که چشیدم فریاااد
اندر کف خود خرزه خود دیدم دوش
جای گل ِ کون بین که چه چیدم فریااااااد
رباعی 103
از بستر ِ دی هر که سحر بر جسته
از نو شده شب غرق همان آهسته
سولاخ نکو آنکه به کونت بر کند
گویی به جهان کار ِ تو می دانسته
رباعی 102
تابیدن خورشید اگر از بهرم بود
بی تو همه ملک جهان زهرم بود
کون تو و صد چون تو همی کردم گر
با ما و نه بر ما کهر دهرم بود
رباعی 101
تا سر بوَدَم تن ندهم بر ذلت
یک باشم و گر لشگر باطل ملت
دانم نه که بی مویی کونت بوده
یا پهنی چُل پارگیش را علت
اشتراک در:
پستها (Atom)