اندیشه ماییّ و دگر انیشی
نوشی به خیالِ من و ما را نیشی
با کون بپَری گر سرِ کیرم غصّه
از سر پَرَدت گر سر و پا تشویشی
افسانه بوَد همچو سلیمان اسحَق
دریا خورَد آن خورده فریب از زورق
رفتی پی اعمال نکو رفتم لیک
اندر پی کونهای نکو من یا حق
روزم همه شب گشت و شبم شد شبتر
چشمان تو از مَه به شبم کوکب تر
مفکن به جهنمم که کون اَر کردم
این بس که مرا کرده لواطم ابتر
کشتم به جهان غفلت و آهم محصول
خود کرده ام از اشرف خلقت معزول
با رفتن سر کون نشود آسوده
باشد پس ِ هر عرض بیش از وی طول
گفتی نخورم در رمضان گفتم چشم
گفتی نکنم تا نکنی بر من خشم
یک شد دو و دو چند و شد احکامت بیش
از آنکه بوَد بر چُل پیغمبر پشم
گشتم پی ِ ِ تو ای بَس و گردیدم گرد
حسرت همه اندیشه ام و آهم ورد
در مکتب دهر ارچه بیاموزندت
ملاش کند کون شب و روز از شاگرد
تابیده به ما مهر و مه و اختر ها
چشمم شده از دوری هریک تر ها
با یاد تو کیرم شده گر اینگونه
با کون تو گردد بس از این شخ تر ها
جایی نشدم در دل سنگینت یافت
موی سیهت بیرق تقدیرم بافت
دیبا که فلک کرده به هجده سالش
پیش از خط ِ ختنه گاه ، از هم بشکافت
گر میرم و گر مانم و باشم بی تو
اما و اگر ، آهی و کاشم بی تو
در باغ پَسَت سرو روان آن کو بود
با دست ِ جلق اکنون بخراشم بی تو
از رسم جهان وه چه کشیدم فریاااد
پیمانه وی اَه که چشیدم فریاااد
اندر کف خود خرزه خود دیدم دوش
جای گل ِ کون بین که چه چیدم فریااااااد
از بستر ِ دی هر که سحر بر جسته
از نو شده شب غرق همان آهسته
سولاخ نکو آنکه به کونت بر کند
گویی به جهان کار ِ تو می دانسته
تابیدن خورشید اگر از بهرم بود
بی تو همه ملک جهان زهرم بود
کون تو و صد چون تو همی کردم گر
با ما و نه بر ما کهر دهرم بود
تا سر بوَدَم تن ندهم بر ذلت
یک باشم و گر لشگر باطل ملت
دانم نه که بی مویی کونت بوده
یا پهنی چُل پارگیش را علت